بایگانی

بایگانی دسته ‘عاشقانه ها’

آفرینش

5 می 2011

روز تولد نه!
روز آفرینش مبارک…

 

در هیچ کتاب مقدسی نیامده

و هیچ پیامبری نیز خبر نیاورده…
اما ما در دل می دانیم
که آفرینش در نیمه ی بهار رخ داده…

معنای آفرینش، اگر این نباشد، پس چیست؟

چه کسی را سراغ دارید که صدایش به خاطرات تک تک مردمان یک سرزمین پیوند خورده باشد…؟
و نه فقط یک سرزمین، بلکه تمام همسایگانِ هم-زبان آنان.

 

تک تک ترانه هایش… فیلم ها و عکس هایش،
چنان جزو تاریخ و فرهنگ ما شده،
که اگر هزار سال بعد از این هم مورخی بخواهد این دوره از تاریخ ایران یا تاجیکستان را تحلیل کند، محال است به گوگوش نپردازد…

پس آفرینشش مبارک!…

 

- امین ع . پانزدهم اردیبشت 90

عاشقانه ها

دو شب آواز (2)

26 سپتامبر 2010

- شب دوم: گوگوش ……. بیست و چهارم شهریور 1389 ……. استانبول

“شبی که سزاوار آواز شد … شبی که اشکمان سر از پا نشناخت!”

Googoosh Live in Istanbul - Part one

شبی دیگر… و او روی صحنه ی هنر،…

ستاره بود!

ستاره بود آن شب که بی هراس از گزمه ها، از “درخشیدن” می خواند…

جوانه بود و شاخه به شاخه شعرِ “شکفتن” می خواند… در باغ بی برگ!

با یک بغل “رویش”، بلبل را به میهمانی دعوت می کرد… بانوی ترانه های ناب

گوگوش بود و… عاشقانه می خواند! گوگوش بود… و دوباره،

خدا نیز زیر لب با او می خواند…

……………………

به تازگی، و همچنین در آینده، وبسایت “من، یک هوادار گوگوش” روی هر شب آواز نامی می گذارد…

شب آواز اربیل “خبر توقیف صدای خوش، تا شکفتن باغ بی برگی در فصل ترانه” عنوان گرفته بود…

و شب آواز استانبول، “شبی که سزاوار آواز شد…”.

چرا که آن شب…

برای نخستین بار بر روی صحنه

سزاوار آواز شد!…

……………………

Googoosh live in Istanbul - Part two

خواب تو، بیدار توام

فقط سزاوار توام

- توجه: برای خواندن ادامه ی گزارش -و همچنین گزارشی کوتاه از شب آواز ونکوور- روی ادامه مطلب کلیک کنید: ادامه مطلب…

عاشقانه ها, کنسرت ها

آوای بیداری بیشه ها در شهر آنتالیا پیچید

29 آگوست 2010

گوگوش در شب آواز آنتالیا 1

دهم مرداد 1389 بود…

هوا کم کم تاریک می شد و چهره های مشتاق و عاشق، کم کم حالتِ  انتظارِ بیشتری به خود می گرفت…

انتظاری که بسیار کهنه و قدیمی می نمود… اما در آن لحظه تازه می شد…

انتظاری که می رفت تا -برای بسیاری از جمعیتِ حاضر- برای اولین بار برآورده شود…

انتظارِ دیدار با بانویی که صدایش با خاطره های ما پیوند خورده…

و امشب… همه ی زندگی، با آن ترانه های آشنا تکرار می شد… همه ی عشق ها و اشک ها و خاطره ها…

همه ی بازی های کودکی…

همه ی آن تصویرهای سیاه سفید، اما روشن و زنده… -که پای تلویزیون های قدیمی دیده بودیم-

همه ی پوسترهایی که از مجله های دهه ی پنجاه بریده بودیم…

همه ی زمزمه های عاشقانه که کرده بودیم…

همه و همه می رفت تا در این شب تکرار شود…

و همه ی این رویاها بود، که ما را از زمان و مکان جدا کرده بود…

 

ادامه مطلب…

عاشقانه ها, کنسرت ها

پنج دقیقه به هفت عصر

17 آگوست 2010

نمی دانم تا به حال برایتان پیش آمده ست یا نه…

که در یک روز و ساعت مشخص -مثلا پنج دقیقه به هفت عصر، دهم مرداد-، بزرگ ترین آرزوی زندگیتان را جلوی چشمانتان ببینید!…

 

اما اگر در یک عصر تابستانی -و از قضا ساعتِ پنج دقیقه به هفت!- بزرگ ترین آرزوی زندگیتان را از پشت قطره های اشکتان دیده باشید، که به شما لبخند می زند، آنوقت حرف مرا بهتر خواهید فهمید!

در آن لحظه همه ی دنیای شما خراب می شود و وارد دنیای تازه ای می شوید، با قواعد تعریف نشده…

ترس وجودتان را برمی دارد

که ناگهان آن آرزوی مهربان و زیبای دوست داشتنی شما را در آغوش می گیرد… مثل مادری که کودک تازه به دنیا آمده را از ناامنی های دنیای جدید حفظ کند… و امنیت و آرامش را به او هدیه کند.

پنج دقیقه به هفت عصر دهم امرداد 1389

ادامه مطلب…

خاطره ها, عاشقانه ها, کنسرت ها

5 می 2010

 در سالروز تولدت می خواهم از تو بنویسم

برای تو، عاشقانه ای…

 

 به حرفِ دومِ اسمت که می رسم تن قلمم به لرزه می افتد و از حرکت می ایستد…

احساسِ نمناکِ من، رد کم رنگی روی گونه ام می گذارد و روی صفحه ی سفید دفتر می چکد…

 

می خواهم بنویسم… نمی شود… انگار که دستم حس نداشته باشد… از سنگ شده انگار!…

قلم را رها می کنم و یک قطره ی دیگر آرام روی کاغذ فرو می چکد… و این دومین قطره از سیلِ حرف های ناگفته ی من است… آغازِ تمامِ نانوشته ها و ناخوانده هاست…

 

  امین ع – پانزدهم اردیبهشت 1389

عاشقانه ها

نوروزِ تابستانی من

4 آوریل 2010

برای من… زندگی با تولدِ آواز آغاز می شود…

جشن گرفتن نوروز در فصلِ رویشِ جوانه، شاید وسوسه را برانگیزد،

اما من نوروز را در امرداد، با تو جشن می گیرم…

در سالروزِ شکستِ پرهیاهوی سکوت… در شبی که خاموشی شکست خورد و با تو خواند!

شاید هیچ کس این را باور نمی کرد! اما سکوت هم -پس از سالها مقاومتِ سخت-، سخت در هم شکست!…

در هم شکست و با تو هم آواز شد، با تو خواند، از همان دم که در تو مرد…

 

   و من نوروز را نه در فروردین، که در امرداد جشن می گیرم…

نوروز برای من روزی نیست که لب ها خاموش باشند و گل ها برویند… نوروز برای من روزیست که لب ها بگویند، تا گندم ها هم برویند…

و از صداست که جهانِ من سبز می شود، نه از خاک، نه از آفتابی که تنها چشمانش روشن است… و لبهایش خاموش است و سرد!…

  شاید هیچ کس این را باور نکند!

اما صفحه ی اولِ تقویمِ هر سالِ من، هشتمِ امرداد را نشان می دهد!…

و به راستی زیباست، نوروزِ گرم و خوش آهنگِ تابستانیِ من!

     امین ع – بهار 1389

Googoosh Live in Toronto - 2000

  پی نوشت: سببِ این که تارنمایِ “من، یک هوادار گوگوش” در ماهِ امرداد و جشنِ باستانیِ “امردادگان” گشایش یافت، زیباییِ خاصی است که این ماه برای من داشته و دارد. به خصوص پس از امردادِ 1379 که یک ستاره پس از بیست و یک بار چرخشِ زمین در سکوت، دوباره خواند…

  پی نوشت (2): در اندیشه ی انتخابِ مبدا برای این تقویم، این فکر به نظرم رسید که امسال نباید سالِ 1389، که باید سالِ 10 باشد!

عاشقانه ها

هشتم امرداد: بازگشت از هجرت 21 ساله با بازخواندن “هجرت”

30 جولای 2009
می خواهم از تاریخی ترین هجرت تاریخ بنویسم، از هجرت بیست و یک سال صدای مردم از خاک سرزمینشان…

در خاکی که زمانی سرودهای گات های زرتشت ایمان مردمانش بود، شنیدن صدای لطیف ترانه خوانی که پیر و جوان شیفته اش بودند را بر مردم گناه می شمردند!

و او بازگشت تا در غربت برای مردم همان سرزمین بخواند -مردمی از همیشه دلتنگ تر-

گوگوش در نخستین لحظات بازگشت به صحنه

همه ی جمعیت اشک بود برای چکیدن٬ هنجره بود برای فریاد کشیدن٬ رقص بود برای به رهایی رسیدن… همه برای بانویی بود که سال ها حتی صدایش را نشنیده بودند.

گوگوش دست هایش را بالا می برد تا مردم لرزش آنها را ببینند… پشت این لرزش ها یک دنیا حرف بود. و آن حرف ها٬ هر بار که آن صحنه را می بینیم چشم مان را تر می کند…

در لرزش دست ها صبوری بود٬  گذر بی رحمانه ی زمان از لحظه های عاشقی…

در لرزش دست ها دیدن جنگ و خون جوانان ایران بود٬  درد هموطن…

در لرزش دست ها بیست و یک سال سکوت بود ٬ آوازی در سینه حبس…

هجرت بیست و یک ساله ی صدا به سکوت٬ سرانجام با ترانه ی ”هجرت” بود که پایان گرفت…

موسیقی نواخته شد و به اوج رسید… گوگوش میکروفون را به لب هایش نزدیک تر کرد تا آوازش را رها کند…

تا بشکند این سکوت را… تا دکلمه کند گفتنی ها را -و هرآنچه را که باید شنید-

ادامه مطلب…

عاشقانه ها