بایگانی

بایگانی دسته ‘خاطره ها’

پنج دقیقه به هفت عصر

17 آگوست 2010

نمی دانم تا به حال برایتان پیش آمده ست یا نه…

که در یک روز و ساعت مشخص -مثلا پنج دقیقه به هفت عصر، دهم مرداد-، بزرگ ترین آرزوی زندگیتان را جلوی چشمانتان ببینید!…

 

اما اگر در یک عصر تابستانی -و از قضا ساعتِ پنج دقیقه به هفت!- بزرگ ترین آرزوی زندگیتان را از پشت قطره های اشکتان دیده باشید، که به شما لبخند می زند، آنوقت حرف مرا بهتر خواهید فهمید!

در آن لحظه همه ی دنیای شما خراب می شود و وارد دنیای تازه ای می شوید، با قواعد تعریف نشده…

ترس وجودتان را برمی دارد

که ناگهان آن آرزوی مهربان و زیبای دوست داشتنی شما را در آغوش می گیرد… مثل مادری که کودک تازه به دنیا آمده را از ناامنی های دنیای جدید حفظ کند… و امنیت و آرامش را به او هدیه کند.

پنج دقیقه به هفت عصر دهم امرداد 1389

ادامه مطلب…

خاطره ها, عاشقانه ها, کنسرت ها