هشتم امرداد: بازگشت از هجرت 21 ساله با بازخواندن “هجرت”
در خاکی که زمانی سرودهای گات های زرتشت ایمان مردمانش بود، شنیدن صدای لطیف ترانه خوانی که پیر و جوان شیفته اش بودند را بر مردم گناه می شمردند!
و او بازگشت تا در غربت برای مردم همان سرزمین بخواند -مردمی از همیشه دلتنگ تر-
همه ی جمعیت اشک بود برای چکیدن٬ هنجره بود برای فریاد کشیدن٬ رقص بود برای به رهایی رسیدن… همه برای بانویی بود که سال ها حتی صدایش را نشنیده بودند.
گوگوش دست هایش را بالا می برد تا مردم لرزش آنها را ببینند… پشت این لرزش ها یک دنیا حرف بود. و آن حرف ها٬ هر بار که آن صحنه را می بینیم چشم مان را تر می کند…
در لرزش دست ها صبوری بود٬ گذر بی رحمانه ی زمان از لحظه های عاشقی…
در لرزش دست ها دیدن جنگ و خون جوانان ایران بود٬ درد هموطن…
در لرزش دست ها بیست و یک سال سکوت بود ٬ آوازی در سینه حبس…
هجرت بیست و یک ساله ی صدا به سکوت٬ سرانجام با ترانه ی ”هجرت” بود که پایان گرفت…
موسیقی نواخته شد و به اوج رسید… گوگوش میکروفون را به لب هایش نزدیک تر کرد تا آوازش را رها کند…
تا بشکند این سکوت را… تا دکلمه کند گفتنی ها را -و هرآنچه را که باید شنید-
“با سقوط دست های ما در تنم چیزی فرو ریخت…”
با ادای همین واژه های اول٬ فریاد هفده هزار نفر که در سالن بودند طنین انداز شد… فریاد مردمی که چیزی در دلشان فرو ریخته بود… -و فریاد آنها فریاد میلیون ها فارسی زبان بود که آن شب در سالن نبودند-
و پشت این فریاد نیز دنیای حرف بود
جشن غلبه ی آواز بر سکوت در این صدای فریاد به پا بود٬ می گفت پای کوبی کن تا پا هست…
تا موسیقی هست…
تا توان هست…
اعتراض به قدغن ها در این فریاد بود٬ می گفت بخوان تا هنجره هست…
تا در کلاویه های پیانو عطش نوازش شدن هست…
تا هنوز در ترانه حرف از عـشـق است…
و آوای عشق در این فریاد بود… که می گفت
دوست بدار
تا لحظه ای که آوازی به گوش می رسد… حتی اگر از دور دست ها
اگر از پشت انتظارها و تپش ها و اشک ها نیز باشد… صدا باشد…
که گاهی صداها از ورای سکوت های طولانی شنیده می شود…
اما صداست…
صدایی که می ماند
تا همیشه، تا ابد

amin jan ,,, khehily nazeeeeeeeeee, daste golet dard nakone:X:X:X:X:X:X.
امین جان متنِ خیلی خوبی بود
بهت تبریک میگم،
بهترین آرزوها رو برات دارم
همیشه موفق باشی
با درود به امین عزیز و با سپاس از اینهمه عشق و علاقه. موفق در همه کارهایت و در هر قدمی که بر میداری باشی…..
گیلدا
امین عزیزم ، از آن شب زیبا هر چه بگوییم و بنویسیم ؛ کم است .
آن شب هر پارسی زبانی آرزو داشت تادر سالن ایر کانادا سنتر حضور داشته باشد تا شاهد زیباترین شب آواز بی تکرار تاریخ موسیقی جهان باشد .
هیچ خواننده ای به اندازه گوگوش بزرگ نبود و هیچ کس چون او 21 سال سکوت را در اوج صلابت و قدرت و محبوبیت ، تحمل نکرد .
امید که زین پس صدای ملکوتی اش در سراسر سرزمین اهورایی مان طنین انداز و وجود سبز و پربارش ، سایه سار دلتنگی ها و آزردگی هایمان باشد .
امین عزیز، هرچند من این سعادت را نداشتم که آن شب در معتبر ترین قسمت تاریخ هنر ایران زمین باشم ولی با این توصیف و متن زیبای شما من خودم رو در
آن شب آواز تاریخی وتکرار نشدنی حس کردم و با خواندن این متن زیبا مو بر اندامم راست شد و بار دیگر مثل همیشه از غم دوری شاه ماهی گونه هایم تر شد.
جالب بود مرسی
من آن روزها فقط گریه می کردم
بسیار عالی جالب و خواندنی و قابل تحسین ,تحسین بر ایرانیان ایرانی و به امید ایرانی آزاد, از هر طریق ,صدا؛قلم و….. ایران را ایران بداریم زنده و جاودان
متن زیباست